خاطرات کودک من
خاطرات کودک من
خاطرات کودک من
نگارش در تاريخ شنبه 26 بهمن 1392 و ساعت 23:31 توسط سرور

مامان خیلی دوستت داره گل خانم.من که قایمکی حنا خوشگله صدات میکنم.بابا اگه بفهمه. واویلاست.فقط اومدم حاضری بزنم و برم.خدا رو شکر حال شما خیلی خوبه.فقط مامان ی کم مریض شده.تو دعا کنی همه چی حله نفس خانم.شب بخیر دخمل مو فرفری من


موضوع : | بازدید : 33 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 19 آبان 1392 و ساعت 23:25 توسط سرور

سلام نی نی.خوبی تمشک مامان.چه خبرا؟دیگه داری بزرگ میشیا قربونت برم.اگه بخوای از حال مامان گلت با خبر باشی که ملالی نیست جز تهوع فراووووووووون.آخه عمر من شما میخوای باهوش شی چرا مامانو اذیت میکنی؟از وقتی شنیدم که هرچی تهوع بیشتر نی نی ما باهوش تر کلی ذوف زده شدم و راحت تر دارم تحمل میکنم.راستی تمشک مامان خیلی ازت خوشم اومده.چرا؟واسه اینکه ی کاری کردی که بابات امروز واسه اولین بار در طول زندگیش جارو بکشه،گرد گیری کنه و ظرف بشوره....چقدر شما قدرتمندی عزیزم من که از پسش بر نیومده بودم.دیگه جونم برات بگه فردا قراره برم آزمایش بدم و پس فردا برم پیش دکتر تا ببینه جوجه ی مامان اذیت کن در چه حاله؟تمشکم مث اینکه بازم میخوای هوشتو به رخم بکشی من دیگه برم.انقد مامان اذیت نکن نفسسسس


موضوع : | بازدید : 50 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 23 مهر 1392 و ساعت 23:38 توسط سرور

سلام نقطه ی من

خب نقطه ای دیگه عزیز دلم.امروز 23 روزت شده.نمیدونی پدرت از خوشحالی چی کار میکته؟اصلا بذار از اولش برات بگم.یکشنبه 21 مهر از پدرت خواستم که بی بی چک بخره تا مطمئن بشم که واقعا خودتو توی دلم جا کردی؟از شانس خوبمم همسری خیلی زود از سر کار اومد و برام بی بی چک خرید.حتی صبر نکردم صبح شه.وفتی دوتا خط روش پیدا شد ی حسی توی وجودم شکل گرفت که تا حالا تجربش نکرده بودم.نقطه کوچولو خیلی ترسیدم.ترسیدم که مادر خوبی نشم؟ترسیدم ی روز بهم بگی مگه من ازت خواستم که به این دنیا بیام.ترسیدم بهم بگی با کدوم دعوت نامه منو به این دنیا دعوت کردی،ولی بر خلاف من بابائیت از خوشحالی رو ابرها بود.میگفت حتی حاضرم از این به بعد ظرفارو بشورم(زیاد غصه شو نخور چون منظورش با ماشین ظرفشویی بود.ی همچین بابایی داری شما)خلاصه عزیز دلم ترجیح دادیم واسه محکم کاری ی آزمایش خونم بدیم.دوشنبه بعد از سر کارم یک آزمایشگاه شبانه روزی رفتیم ولی من چون کارت شناسایی همراهم نبود جواب رو گفتن شفاهی اعلام میکنند.بابا وحید گفت واسه جشن ورود شما بریم همون رستوران مورد علاقه ی من.تا ایشون برن غذا سفارش بدن،من در یک عملیات ضربتی  با آزمایشگاه تماس گرفتم و بهم گفتن بلههههههههههههههههه،نقطه کوچولو تو دلتونه.بابا که اصلا باور نکرد و خودش دوباره تماس گرفت.فکر کنم آقاهه کلی بهمون خندیده.بذار از امروزم برات بگم.رفتم پیش دکتر گیلک.گفت شما خیلی کوچولویی و هنوز نمیشه سونو داد.اسمتونم گذاشت علی قربون.از وقتی اومدم خونه پدر عزیزت مدام میگن دکتر گفت چی باید بخوری؟خب عزیز دل مایی دیگه

ولی....ولی آرزو میکنم اخلاقت مثل پدرت بشه قند عسلم.خوش به حالت که بهترین مرد دنیا باباته


موضوع : | بازدید : 48 مرتبه
صفحه قبل 1 صفحه بعد

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 2 نفر
بازديدهاي ديروز : 1 نفر
بازدید هفته قبل : 7 نفر
كل بازديدها : 1225 نفر
Powered By NiNiweblog.com